لابد حالا هر کجا که هست دارد با آب و تاب به کسی که کنارش نشسته جریان توپ‌های روسی و ارک تبریز را تعریف می‌کند. نه این که خاطره‌ی دیگری نداشته باشد، تا دل‌تان بخواهد خاطره دارد از هزینه‌های جانی و مالی که برای تاریخ این شهر داده، شهری که مدفونِ تاریخ و اسیر مُردگان است.
حتمن دارد از شبِ روزی تعریف می‌کند که قرار بوده دور و برِ ارک تبریز را کمی تر و تمیز کنند تا بلکه به تعبیرِ فقیه شهر که تحت تاثیر تحولات سیاسی- اجتماعی، آرشیتکت هم شده بود “مسجد، مسجد شود”. فقیه آرشیتکتی که در سال‌های بعد دستمایه‌ی جوک و خنده‌ی مردمانی بود که همیشه‌ی تاریخ به دنبال چیزی برای به سخره گرفتن بوده‌اند.
آقا رضا می‌گفت همین که فهمیدم، دست به کار شدم. می‌دانست جلوی تخریب را نمی‌شود گرفت، آنها هی خراب می‌کردند تا به ملکوت برسند. مرگ جولان می‌داد در شهر و دریغ از زندگی…
لابد داشت برای آن دیگری توپی فلزی را در دستانش مجسم می‌کرد و بناگاه رها می‌ساخت وسط اتاق. اتاق می‌لرزید و تو انگار که ارک تبریز باشی، به خودت می‌آمدی. آقا رضا این طوری بود. یک کلکسیونر معمولی نبود که فقط جمع کند، او تاریخ را برایت اجرا می‌کرد. او تاریخ را برایت می‌نوشت زمانی که داشت محو و کمرنگ می‌شد.
فلاکس را پُرچای کرده و با یک قوطی شیرینیِ تازه شبانه رفته بود سمت ارک. می‌پرسید جای آن توپ‌ها را در ضلع جنوبی ارک دیده‌ای؟ انگار که جای زخمی کهنه باشند. مطمئن بود چند تا از آن توپ‌های جنگی همان جا زیر خاک مانده است. توپ‌هایی که مجاهدین و مشروطه‌خواهانِ سال خونین ۱۲۹۰ را نشانه رفته و ارک را سوخته بود.
اما گویا می‌شود تاریخ را از نو نوشت. زندگی و آبادانی از دل مرگ و ویرانی سر بر می‌آورد. آقا رضا به تخریبچی‌های با بولدوزر و دینامیت که نه روسی بلکه ترکی حرف می‌زدند، سپرده بود اگر چیزی گِرد و فلزی پیدا کردند خبرش کنند. دوی نیمه شب رفته بودند درِ خانه‌اش و گفته بودند مشدی بیا دو تا چیزِ گِرد فلزی خیلی سنگین پیدا کردیم برایت.
فقیه شهر یک بار چله‌ی زمستان در نماز جمعه گفته بود: «در این سرما سگ رو بزنی بیرون نمیاد، شما اومدین نماز جمعه!» تکبیر! خب طبیعی است چون سگ نبودند، انتخاب کرده بودند که یک راهی را بروند. حالا شما دوی نصفه شب سگ را بزنی، نمی‌رود دنبال دو تا توپ فلزی که روس‌ها موقع حمله به ارک تبریز شلیک کرده بودند و ترک‌ها هنگام تخریب‌ش همان حوالی پیدا کرده بودند.

اما آقا رضا رفته بود، چون سگ نبود، انتخاب کرده بود که عاشق باشد. تا فراموش نکند و فراموش نشود. تا یادمان بماناند چه بلاهایی بر سرِ این شهر آمده است. بر سرِ هر شهری. سرِ هر آدمی حتا. شهرها و آدم‌ها با همین توپ‌های مدفون در وجودشان شده‌اند چیزی که هستند. آقا رضا نه تنها تاریخ ناطق و حیّ و حاضر ماست، بلکه تاریخ‌ساز و تاریخ‌نویس ما نیز هست. آقا رضایی که من می‌شناسم، به این راحتی‌ها خسته نمی‌شود، عشق او به تاریخ عشق سال و ماه نیست، او دارد برای ما تاریخ می‌سازد. حتا همین حالا، چه آن طرف میله‌ها چه این طرف.

حامد احمدی