عباس آقا یکی از آن کلکسیونرهای دوآتشه بود که جمع آوری تمبر را از پدر خود، آقا ابراهیم به ارث برده بود. او آلبوم‌های متعددی از تمبرهای دوران مختلف داشت که همه را در گنجه‌ای قدیمی که میراث مادر مرحومش قمر خانوم بود نگهداری می‌کرد و هر بار یکی از آلبوم‌ها را برای مهمان خود نمایش می‌داد. عباس آقا در حالی که تو چایی خوش‌رنگ شمال را در استکان کمرباریک می‌نوشیدی، در مورد تمبر زیر انگشتش صحبت می‌کرد. تاریخچه‌ی تمبر را با جزئیات کامل و با شور وحرارتی در چشم‌ها و لحن صدا توضیح می‌داد.
عباس آقا می‌گفت مادر مرحومش هم مثل پدرش کلکسیونر بود. «کلکسیونر خاطره!» مثلن کافی بود آقاابراهیم یک حرکتی بزند و قمرخانم را کُفری کند. قمرخانم بلافاصله خاطره‌ای را از چند سال قبل بیرون می‌کشید و انگار که عباس آقا باشد موقع توصیف تمبر، خاطره‌ی مزبور را با تمام جزئیات به یاد آقاابراهیم می‌آورد. از این حافظه‌های تصویری داشت که هر چیزی را با دقت ۹۹/۹۹% به یاد می‌آورند. اغلب اوقات هم شاکی بود. از این که چرا بعضی خاطره‌ها از یادش نمی‌رود. می‌گفت کاش یک جایی بود می‌رفتی بعضی خاطره‌ها را پاک کنند. شاید آلزایمر استجابت همین دعاهایش بود. شاید برای همین صبح تا شب جا به جای خانه را می‌شست و می‌سابید، تا بلکه آن چیزی که از ذهنش پاک نمی‌شد را از روی کاشی‌های حمام، لباس‌ها، ملافه‌ها، بشقاب‌ها و گوشه‌ی مبل پاک کند.
فرق عباس آقا و پدرش با قمر خانوم در این بود که آنها پول می‌دادند تا تمبری بخرند و بگذارند توی آلبوم و گاهی تماشا کنند و حظ ببرند و گاهی به کسی نشان بدهند و احساس بودن داشته باشند، ولی جمع آوری خاطره‌ها اگرچه در ظاهر برای قمر خانوم بار مالی نداشت ولی در عوض هر کدام چینی را بر گوشه‌ای از صورتش انداخته بود و سخت‌تر این که محل نگهداری آنها گنجه‌ی توی دل‌ش بود، مجبور به حمل دائمی آن، چون صلیبی سنگین. گاهی در حضور کسی یا چیزی یکی از آن خاطره‌ها از گنجه‌ی دل‌ش سرریز می‌شد و قمر خانوم دل پیچه می‌گرفت. تصور کنید در حضور آقا ابراهیم چه حالی می‌توانست داشته باشد… حالا چه تلخ و چه شیرین… مختصات او دم دستش بود و خیلی راحت قابل پیش بینی!
عباس آقا می‌گفت برای یک کلکسیونر ارزش چیزی که جمع می‌کند مهم نیست، مربوط بودن اهمیت دارد. مثلن یک کلکسیونر تمبر دیگر اهمیتی به کارت پستال و پوستر و مداد و فندک و… نمی‌دهد.

مثلن یک کلکسیونر تمبر دیگر اهمیتی به کارت پستال و پوستر و مداد و فندک و… نمی‌دهد. برای قمر خانوم هم گویا خاطرات تلخ مربوط به آقا ابراهیم اهمیت داشت، تا در مواقعی که بحث بالا می‌گرفت، بتواند یکی از آن‌ها را از گنجه بیرون بکشد و بزند بر سر آقا ابراهیم: خاطرات مربوط به اوایل ازدواج که پُر بود از چالش با مادرشوهر و خواهرشوهرها در خانه‌ی پدرشوهر. خاطره‌ی بدعهدی‌ها، تنهایی‌ها، ناکامی‌ها…
آقا ابراهیم تا زمانی که آلبوم‌های تمبرش دزدیده نشده بود اهمیتی به آلزایمر قمر خانوم نمی‌داد. ولی بعد از فقدان تمبرها انگار که همدردی پیدا کرده باشد، می‌نشست و ساعت‌ها با قمر درباره‌ی تمبرها و خاطرات گذشته حرف می‌زد. او با وسواسی خاصی و زحمتی فراوان، خاطره‌ی خوشی را بیرون می‌کشید و گاهی با جزئیاتی من درآوردی شبیه «لیزا» در خرده جنایت‌های زناشوهری، آن را تعریف می‌کرد. این طوری احتمالن قمر خانوم هم فکر نمی‌کرد که گذشته‌ی مایوس کننده‌ای سرشار از خاطرات تلخ و بشور و بساب‌های بی‌پایان داشته است…
همه‌ی ما یک جورهایی شبیه عباس و ابراهیم و البته قمر خانوم هستیم. دوست داریم جمع کنیم؛ شاید روزی به دردمان بخورد. غافل از این که دزدها در کمین هستند. ناآگاه نسبت به این که ذهن ما ترجیح می‌دهد اغلب سراغ چیزهای منفی برود. مثل چشمی که تمبر پاره را سریع‌تر تشخیص می‌دهد.
وقتی داشت آخرین تمبر آلبوم با گوشه‌ای پاره را نشان می‌داد گفت: «آقام تمبر پاره نمی‌خرید، تمبر پاره را هم دور می‌انداخت. می‌گفت آدم برای خودش دردسر** جمع نمی‌کند!»
لبخندی زدم و گفتم «پس شما بیشتر شبیه قمر خانوم هستید!»
خندید و گفت «خانوم جان عاشق تمبرهای پاره بود!»
*لیزا کاراکتر نمایشنامه خرده جنایت‌های زناشوهری نوشته اریک امانوئل اشمیت که چند سال قبل همراه با شیدا نمایش رادیویی و البته آماتور آن را برای سینیق رادیو ضبط کردیم که در آرشیو سینیق رادیو قابل دسترسی است. ضمنا تله تئاتر زیبایی از این اثر با بازی نیکی کریمی و محمدرضا فروتن اجرا شده است که ارزش تماشا دارد.
**دردسر هر کاری کردم معادل مناسبی برای کلمه‌ی «اورک آغریسی» پیدا نکردم. ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود دل درد، اما نه از آن دل دردهایی که بعد از خوردن یک کیلو آلوچه به سراغ آدم بیاید و در واقع درد معده است که به دل نسبت داده می‌شود. جنس ترکی این دل درد، حکایت از باری بی‌وزن بر دل می‌کند که انگار گریزی از آن نیست و نیشتر آن سوزش عمیقی دارد.

حامد احمدی